محمد انکوتیمحمد انکوتی، تا این لحظه 7 سال و 11 ماه و 7 روز سن دارد

تعزیه خوان کوچک

بعد از دو ماه پر هیاهو دوباره ...........سلام

بعد از دو ماه پر هیاهو دوباره سلام از اون روز برفی و شاد دو ماهی میگذره تو این دو ماه خیلی سرمون شلوغ بود  اصلا نتونستم به وبلاگم سر بزنم اول از همه از دوستانم عذر خواهی میکنم از اینکه اینهمه وقت نتونستم جواب پیامهاشون رو بدم قول میدم که جبران کنم تواین دو ماهی که گذشت 1- تولدم بود (عکس هاشو بعدا براتون میذارم) 2- همراه عمو علی رفتیم مشهد (عکس های اومنم براتون میذارم) 3- باباجونم مریض شد و رفت بیمارستان خدارو شکر الان حالش خیلی بهتره 4- عمو سعیدم ازدواج کرد سوم اسفند البته عقد بستند ...و خیلی اتفتقات مهم دیگه که الان یادم نمیاد اما... منتظر عکسها و بقیه ...
17 اسفند 1392

امروز برف بارید

  سلام  امروز برف بارید!!!!!!!!!!!! این اولین برف ی بود که من تونستم برم آدم برفی درست کنم اینم عکس من و آدم و آدم برفیم کلی بازی کنم کلی بهم خوش بگذره  من خیلی خوشحالم  چون کلی همراه بابا و مامان مهربونم برف بازی کردم اینم یک گوله برف برای شما خداحافظ خدایا ممنونم خیلی... ...
17 دی 1392

تا حالا شده دلت از دست روزگار بگیره

سلام تا حالا شده دلت از دست روزگار بگیره من امروز خیلی دلم گرفته خیلی هوا ابریه گاهی نم نم بارون میزنه گاهی برف اما من دلم از دست روزگار گرفته از بی وفائیه این مردم پس فردا اربعینه تورو خدا بیاییم تو عزاداری هامون همدیگر رو فراموش نکنیم  دعا یادتون نره     
30 آذر 1392

فردا تولدمه

سلام فردا بیست و نهم محرمه   تولدمه فردا که بیاد من سه ساله میشم البته قمری نه شمسی اونجوری چهاردهم دیماه تولدمه اما من هر دو تا رو حساب می کنم این تولدم مبارک   ...
11 آذر 1392

رفتیم استخر شنا

سلام دیشب من و بابام و عمو سعیدم سه تایی رفتیم استخر شنا خیلی خوش گذشت خیلی... جا تون خالی من هر وقت همراه بابام هستم خیلی بهم خوش میگذره آخه... بابایی من خیلی خوب و مهربونه من بابامو خیلی دوست دارم  ...
5 آذر 1392

من کارهای زیادی یاد گرفتم

سلام این چند روزها کارهای زیادی یاد گرفتم و تجربه های جدیدی بدست آوردم  1- اول از همه من امسال با بچه های دیگه رفتم هیئت سینه زدم زنجیر زدم و کلی عزاداری کردم  2- من یاد گرفتم که با گوشی موبایل عکس بگیرم عکس های خیلی خوبی هم گرفتم وقتی بابام عکس هامو دید خیلی خوشحال شد 3- من یاد گرفتم شعرهای تعزیه بابامو رو بخونم البته قبلا هم بلد بودم اما امسال شعرهای جدید یاد گرفتم دیگه دارم بزرگ میشم حالا دیگه می تونم مثل بابام کارهای بزرگتر ها رو انجام بدم  ...
27 آبان 1392

من برگشتم

سلام من برگشتم با یه دنیا خاطره .... و با یه دل تنگ!!!! سلام من برگشتم با یه دنیا خاطره وبا یه دل تنگ.... خیلی عالی بود اونقدر که نمی تونم براتون بگم فقط میگم خدا قسمت همه تون کنه باید رفت و دید
18 مهر 1392

خداحافظ رفیق

شاید دیگه نتونم بهتون سربزنم سلام شاید دیگه نتونم بهتون سربزنم برام دعا کنید منم بیادتونم خلاصه اگربدی در حق تون کردم حلالم کنید خداحافظ رفیق 
3 مهر 1392

شد چهار روز

دیگه فرصتی نمونده شاید روزهای آخر وقت نکنم سری به وبلاگم بزنم ولی شما برام نظرهاتون رو بذارید تو اولین فرصتی که بتونم پیام هاتون رو میخونم برام دعا کنید.
2 مهر 1392